دوست دارم به جهان خرم از آن باشم که جهان خرم از اوست.عاشق باشم بر همه عالم که همه عالم از اوست.
بتونم به غنیمت شمرم دم عیسی صبح،
تا دل مرده ام مگر زنده کنم کین دم از اوست!
بتونم به حلاوت بخورم زهر و بدانم که شاهد ساقیست!
و به ارادت ببرم درد و مطمئن باشم که درمان هم از اوست!
عارفی باشم که غم و شادی بر من تفاوت نکند
آنوقت ساقی باده دهد شادی آن کین غم از اوست!
و گر بکند سیل فنا خانه ی عمر،
من دل قوی دارم که بنیاد بقا محکم از اوست!
+ خدا بیامرزه سعدی رو!شعرش قشنگ بود من این بلا رو سرش آوردم!
+ میرم تو خیابون ... زمینو نیگا میکنم.آسمونو نیگا میکنم.گلا و درختا خیلی قشنگن.بارون که میاد همه چی جادویی میشه.زیر بارون راه میرم.هی چپ و راستو نگاه میکنم دنبالش میگردم.گمش کردم... گم شدم خیلی وقته... گاهی آروم صداش میزنم... آروم.. چند بار اسمشو میگم و قشنگ گوش میدم... گاهی دست میذارم رو تنه ی خیس درخت و از اون سراغ میگیرم.ولی خودم خوب میدونم که نزدیکتر از این حرفاست.حواسم فقط پرته...پرت!!!! شوت کردم انگار خودمو یه جایی ... نمیدونم کجا!
+ تا حالا شده حس کنین دوست دارین یه شغل خاصی داشته باشین؟ شغل نه به معنای کار حرفه ای...به معنی... کار مورد علاقه! این که به درد بخورین یه جوری.این روزا بدجوری هوس یه کاری افتاده تو سرم. دعا کنین یه جایی پیدا کنم که بتونم به این دلخواهم برسم.یکمی لیاقت میخواد البته... متاسفانه موجود نمی باشد...
سر همین دلبخواهم یاد یه جملاتی از جبران خلیل جبران افتادم.قدیما این گوشه تو توضیحات بود.ولی الان نیست.مضمونش این بود که آدم باید انقدر خالی شه که نسیم رحمت خدا از وجود اون بگذره به بقیه برسه...
+ حرف خوب خوب که کنتور ... کنتور... نداره؟! نمیندازه؟ یه همچین چیزی! خلاصه خرج نداره! آدم میزنه!
باورتون نمیشه چقدر این روزا میترسم.از حرفای خوب.از فکرای خوب.میترسم چون دیدم خیلی زیاد.آدمای خوبی که حرفای خوب میزنن. و سر یه چیزایی که میرسه به حساب همون حرفای خوب کارای غیر خوب انجام میدن.
خدایا من صداقت میخوام! دوست دارم خودمو بفهمم.اگه چیزی درونم بده بفهمم.اگه خوبه بفهمم.اگه مریضه بفهمم.اگه یه جا می لنگه بفهمم.من دوست ندارم تو توهم زندگی کنم.و این اولین قدمه!
+ میترسم... دارم حرفای خوب میزنم! از خودم میترسم!
یه قول بایزید هر آنکس که به او بیشتر اشارت دارد از او دورتر است!
حتی خوبی بی دلیل هم ترسناکه! به انگیزه های پنهان و پیچیده ی درونی اشاره داره...
+ من اصلا جلسات روضه و اینا نمیرم.دیروز ولی خانوم "س" دعوتم کرد خونشون روضه.جای مادر بزرگمه.خیلی مهربونه.تو دانشگاه درس میداد.رفتم.انقدر آدمو دعا میکنه و انقدر مهربونه که آدم دلش نمیاد کاری که اون دوست داره انجام نده.وقتی میگه بیا آدم دوست داره با کله بره و فقط یه بار دستاشو بگیره بالا و برات دعا کنه.خوشحالیو تو چشاش ببینی.آخرش که خدافظی کردیم بالاخره و من تو پله ها کفشمو پوشیده بودم و داشتم میرفتم یهو از تو خونه پرده رو زد کنار و گفت: فلانی فقط یکم مراقب خودت باش! یه کوچولو بیشتر غذا بخور.باشه عزیز دلم؟؟؟
گفتم چــــــــشم!
یادم باشه امروز یه قاشق بیشتر بخورم!
+بچه ها... بهار خیلی نازه.