X
تبلیغات
به سوی بالاترین شاخه ی بلندترین درخت

به سوی بالاترین شاخه ی بلندترین درخت

حتی اگر در بند باشی...

تو خونه ی ما همیشه همه چی ساکت بوده! از کودکی ما دعوت به سکوت میشدیم!! نه که برادرم نداشتیم، کلا همه چی آروم بود.ما هم بچه های شیطونی نبودیم.تازه سه چهارسالیه من یکمی پرسر و صدا تر شدم.


بماند... خلاصه اینکه امروز با فاطمه تو اتاقم بودیم.داشتم شعر میخوندم.یهو دلم خواست تن صدامو ببرم بالا! نه اینکه جیغ بزنم فقط بلند بخونم! فاطمه یهو دستشو گذاشت رو گوشش گفتم کسی نمی شنوه که! دوباره ولومو بردم بالا و بالاتر: یووووور هیــــــــــر!! درز ناثینگ آی فیر!!! بعد فاطمه با تعجب میگه یعنی انقدر صدات میشه که بلند باشه؟! گفتم بعـــــــله پس که چی؟!

دلم میخواد صدامو بلـــــــــــــــند کنم.




مدت زیادیه که دارم همه ی لحظه های زندگیمو میبازم.
مدت زیادیه که میگن:پرزنت؟

یه نگاه میکنن و میگن: ابسنت!!!


شدم یه بمب بیحوصلگی و ناامیدی و کلافگی! باز دارم لج میکنم با خودم.ولی این دفعه فرق میکنه.این دفعه انقدر لج کنه تا جونش در آد!خودش می فهمه که با این بازیا چیزی عوض نمیشه و نباید بشه.

[ سه شنبه 1392/02/31 ] [ 21:8 ] [ present ]

[ ]

از در پایین اومد تو راه پله.همش میره بالا و بالاتر.خودشو به پنجره های راه پله می کوبونه مدام و وقتی می بینه شیشه اس و راهی به بیرون نیست بازم بالاتر پرواز میکنه.نمی دونه طبقه بالا هم همین خبره... دیوار... پنجره ها بسته است و راهی به بیرون نیست.نوک این ساختمون سوراخ نداره.


 فکر میکنه چون آسمون بالائه، اگه بالاتر بره بهش میرسه.در حالیکه نمی دونه اون از پایین اومده... برای بیرون رفتن باید برگرده... بره پایین و از همون جا که اسیر این چاردیواری شده بره بیرون.


امروز فهمیدم گاهی برای آزاد شدن،برای دوباره بالا رفتن و پرواز کردن باید برگشت... باید خراب کرد یه چیزایی رو... باید پایین اومد...



+آخرش رفتم رو راهرو سعی کردم آرومش کنم!!(با هیس هیس گفتن:دی) بعد نشست رو زمین. چادر نمازمو انداختم روش آروم.بعدش هم خیلی با احتیاط گرفتمش... قلبش تند تند میزد! بعد از گرفتن عکس یادگاری آزادش کردم بره...




+بچه ها من میخوام آب بخورم!ولی نمیشه آخه حس میکنم سنگینه! نمی دونین چطوری میشه آبو سبک کرد؟!

[ شنبه 1392/02/28 ] [ 23:11 ] [ present ]

[ ]

فکر کنم در زندگی روحی خود دچار قاطی کردگی مفرط شدم!!


سرعت به قهقرا رفتنم لحظه به لحظه در حال افزایش میباشد و از سمت کله هم اصابت خواهم کرد!!! اونم دقیقا وقتی که خیر سرم میخواستم جهت حرکت را بگردانم سمت اصلیش! نییدونم چرا بدتر ، خیلی بدتر شد.


یه حس اعتیاد خاصی دارم!!!

[ پنجشنبه 1392/02/26 ] [ 0:33 ] [ present ]

[ ]

یه کتاب دارم میخونم به اسم تفکر زائد.اگه گیرش آوردین حتما بخونین! متوجه شدم همه این فکرایی که درباره مشکلات درونی خودم میکردم و گاهی تو پستام ازشون میگفتم(مثل خود محور افکار پنداری، خواب، حواس پرتی و ... ) واقعا چیه و اینا.عالیه!!! نویسندش محمد جعفر مصفاست.


بچه ها این آلبومه خیلی نازه اگه مثل من از شنیدن ظرافت های شیرینی که فقط از یک خانوم محترم در آهنگسازی برمیاد لذت میبرین حتما دانلود کنین.

dl.vmusic.ir/New%20Age/Helen%20Jane%20Long%20-%20Embers%20(2010)%20%5Bwww.vmusic.ir%5D.zip


اینم کار جدیدیه که با تکنیک مدادرنگی در دست اقدام میدارم:دی.گفتم مرحله مرحله ازش عکس بگیرم ببینم چه جوری به سرانجام میرسه:دی.این مرحله ی اولشه! مدیونید اگه بگید من سر این نقاشیام جو زده ام!!! خب چیکار کنم کلا ذوق میکنم :(

[ دوشنبه 1392/02/23 ] [ 0:8 ] [ present ]

[ ]

امروز جایی بودم. یه دانشگاهی بودم.یه عالمه آدم از استانای مختلفم به مناسبت اون برنامه جمع شده بودن که خیلیاشونم خب آشنا بودن.چون به مناسبت های مختلف و جاهای مختلف میدیدیم همو.یکیشون یه خانوم جوونی بود که منو از بچگیم میشناخت.یعنی دو سه بار دیده بود.من یادم نمی اومدش ولی اون خوب یادش بود و سه دقیقه به سلام و علیک و اینا گذشت و ازم خواست براش یه صفحه با لپ تاپش تایپ کنم چون سرعت تایپ خودش پایین بود.همین جوری که داشتم تایپ میکردم سر صحبت باز شد و گفتش که منو کجا دیده بود و اینا. بهم گفت فلانی خیلی نسبت به بچگیات (حدود 9-10 سالگی) تغییر کردی.

گفتم چطور؟!

گفتش علاوه بر چهرت که خیـــلی عوض شده، اخلاق و شخصیتت انگار خیلی تغییر کرده.بچه که بودی خیلی جدی بودی.خیلی سر و زبون دار و با روحیه.خیلی مسلط.اعتماد به نفست خیلی خوب بود.انگار میدونستی تو چشمی و باید رفتارت چطوری باشه.حرفای خیلی بزرگتر از سنت میزدی.یه جور خاصی بودی

خندیدم و گفتم اوه اوه!! واقعا؟!

دوستم کنارم ایستاده بود و گفت فکر کن پرزنت جدی باشه و نخنده!!!

اون خانوم گفت نه اینکه خشک یا بداخلاق باشه...

آروم گفتم آره... یه مقدار همه چیزو بیش از حد جدی میگرفتم فقط.موقعیتمو ... کارامو... خودمو ... حرفای دیگرانو ...

حسابی رفتم تو فکر.اون خانوم شروع کرد از اتفاقا و واکنشای بچگیای من گفتن.و من تونستم یه دید بیرونی از خود بچگیام به دست بیارم.همونی که دوستش ندارم... من با پرزنت کوچولو تا 7 سالگیش مشکلی ندارم و دوستش میدارم.از 8 تا 11 سالگیمو نمی تونم دوست داشته باشم زیاد.بعد این سن البته چون روند تغییراتی شروع شد یکمی بهتر شد به نظرم.از یک نظر شاید بشه گفت از تو چشم بودن و همیشه بالا بودن یکمی فاصله گرفتم.یکمی یاد گرفتم که همش این نیست.و البته بعدش اشتباه خیـــــــــلی زیاد کردم ولی خب... شروع پر افت و خیز یک مسیر بود تا اینجا.برای من و شرایط و زندگی من این اشتباهات احتمالا لازم بود.گرچه تاوان همشونو باید بدم... (اشتباهاتی که میگم منظورم تو تصمیمات تحصیلی و اینجور چیزا نیست


داشتم میگفتم... خانومه گفت اما حالا خیلی صبور تر و آروم تر شدی.از یه نظر شاداب تر شدی.انگار خیلی چیزا رو جدی نمیگیری.بی خیال تری انگار.حس میکنم شاید اعتماد به نفست کمتر شده باشه تو یه زمینه هایی.ولی خیــــلی عوض شدی.شاید چشم خوردی!


میگم اگه چشم خورده باشمم خوبه!

راستش درسته من از خود الانم کاملا راضی نیستم و خلاصه بین خودمون مشکل زیاد داریم(!) ولی اقلش از اون ...

گرچه... بهرحال اونم مسیری بود که پرزنت باید میگذشت دیگه.من ، خوب یا بد، منفور یا دوست داشتنی، عاقل یا بی فکر، مومن یا کافر، محصول همه ی اون سالها هستم...

[ پنجشنبه 1392/02/19 ] [ 23:33 ] [ present ]

[ ]

میگم یه لحظه همین الان که میخواستم ببینم از کجای مسائلم باید بنویسم و داشتم تو مخم اتفاقات و احساسات و افکار این روزامو مرور میکردم، یهو به این حس رسیدم که چقدر خوشحالم که زنده ام.و چقدر زندگی خوبه.چقدر فرصت داشتن خوبه.چقدر خوبه...


یه وقتی هست تو زندگیت خیلی چیزا میخوای.این... اون ... این... اون... حوصلت سر میره از یک نواختی،مثلا هیجان دوست داری! تغییر! تفریح! و خیلی چیزای دیگه.ولی یه وقتیم هست فقط محتاج یه آرامشی.یه آرامش که بتونی خودتو جمع و جور کنی اول، بعدشم بشینی فکر کنی، ایراداتو برطرف کنی، "زندگی" کنی.

من الان همین آرامشو که داشته باشم کلی خوشحال میشم.چون متاسفانه هنوز به درجه ای از قدرت روحی نرسیدم که بتونم تو مشکلات و اعصاب خوردگیا خودمو آروم نگه دارم.هنوز آزاد نیستم.خیلی شرایط و آدما هستن که خب... میتونن اذیتم کنن.


خداروشکر.... بابت ساعتایی که توش دعوا نیست.کشمکش نیست.


++ من فکر کنم گربه ها خیلی از من خوششون میاد! هفته قبل که اوضاع خراب بود و حال من خرابتر، به یه بهونه ای صبح از خونه زدم بیرون.یهو از یه زمین خالی که داشتم رد میشدم صدای میو میوی آروم یه بچه گربه رو شنیدم.رفتم قشنگ گشتم دیدم یه بچه گربه ی سفید ناز کوچولو که رو پشتش سه تا خال قهوه ای داشت داره از سرما میلرزه و هی راه میره و میومیو میکنه.منم ایستادم یکم نگاش کردم و هی فکر کردم حالا چیکار کنم.از طرفی نمیتونستم برگردم خونه.هیچیم نداشتم بپیچمش توش.از شانس من سوپر مارکته هم بسته بود.هیچی ایستاده بودم وسط زمین خالی و ... گریه میکردم!به حال بچه گربهه.به حال خودم.اونم که هیچی... هی میومد دور کفشام میچرخید نمیدونم چرا.هی تو صورتم نگاه میکرد و صدا میکرد.گرفتمش آخر تا سر کوچه آوردم.دوباره گذاشتمش زمین.مستاصل شده بودم.هیشکیم نبود!فقط یه پیرمردی تو مشاور املاک اونور خیابون ایستاده بود داشت با تعجب منو نگاه میکرد!هیچی آخرش بچه گربهه دید از من آبی گرم نمیشه رفت تو شکاف زیر دیوار یه ساختمون خودشو جا داد و دیدم انگار گرم شده و صدا هم نمیکنه.رفتم بعد یه ربع معطلی... تو دانشگاه هم که هربار میرم این گربه ها منو می بینن نمیدونم چرا یاد بدهکاریاشون میفتن!فکر کنم چون بهشون لبخند میزنم:دی

[ سه شنبه 1392/02/17 ] [ 0:43 ] [ present ]

[ ]




+چیه؟خنده داره؟؟؟
خب آره خنده داره:دی

دیروز اتاق به این شکل دراومده بود و من حتی نمی تونستم یه جا پیدا کنم بشینم توش! شب قبل از اینکه مرتبش کنم ازش عکس گرفتم دور هم بخندیم بهش:دی


میخوام پشت دستم با ماژیک بنویسم :سکوت!

[ شنبه 1392/02/14 ] [ 12:20 ] [ present ]

[ ]

زندگی من مدتیه یه حالت عجیبی پیدا کرده.آرامش و روال عادی زندگیم ( شامل درس خوندن، تفریح و ... )فقط بین دو طوفان اتفاق میفته و این طوفان ها هم بشدت نزدیک بهم شدن.یعنی بحدی که امروز عصر که احساس کردم از این طوفان یک دوهفته ای تقریبا نجات پیدا کردم با خودم گفتم بر اساس تجربه فرصت زیادی تا طوفان بعدی ندارم و باید کمال استفاده رو بکنم و نقاصمو جبران کنم و انرژی کسب کنم برای بعدیش!!!! عملا این شده. جالبه که این طوفان ها هیچ کدوم تحصیلی و کاری و اینا نیستن.شما می تونید مشکلات تحصیلی کاری و احیانا استرس های اونا رو (که به نسبت استرس های بی ضرر و مفیدی محسوب میشن!!!) به طوفان ها اضافه کنید! و بدانید و آگاه باشید که اصلا در مقایسه با اونا هیچچچی نیستن.

به همین دلیل من تا واقعه ی دشوار بعدی سعی میکنم کمی شاد باشم و کلا دور هم حرفای خوب بزنیم و کمک کنیم.


خیب، من از اول بهار یه طوری شدم که همش آلبومای موسیقی لایت و نیوایج و بی کلام دانلود میکنم میگوشم.از اون حد بالاتر و تند تر اصلا اذیتم میکنه.انگار لطافت بهار تاثیر میذاره.

بعد دیدم مدتیه همون یه ذره قاطعیتم از دست دادم.زیادی لطیف شدم دیگه.رسید به آسیب پذیری....یکمی الان میخوام تغییر بدم رویه امو! یکمی دیشب رفتم سراغ موسیقی با کلامام.حالم بهتر شد!


موسیقی با کلام قشنگ سراغ دارین پیشنهاداتونو شنواییما! فقط سلیقه اینجوریه: ایرانی اگه بود سنتی باشه. اگه از شهر فرنگ بود که خب آزاده! فقط مضمونش قابل تحمل باشه! آدمو دچار فوران احساسم نکنه!

فوران احساس چیست؟ فوران احساس همان حالتیست که آدمو به مرز یک گریه ی شدید میبره ولی آدم چون موقعیت یه گریه ی مفصلو نداره دو تا نفس تند بلند میکشه و قورت میده یک چیزی رو که شبیه یه پرتقال درسته است! بعد جالبه فرصت یه گریه ی مفصل هم به دست نمیاد!!


ادامه مطب رمز داره ولی به همه دوستان میدم اگه بخوان :)



ادامه مطلب

[ سه شنبه 1392/02/10 ] [ 23:53 ] [ present ]

[ ]

خیلی سخته بخوای حرفتو خیلی ساده و راحت بزنی.حرف خود خودتو.بدون اینکه از کسی بگی و نامردی کنی.ولی ازت قبول نکنن.و تو مجبور باشی برای اینکه یه نامردی دیگه نکنی و حرفتو به کرسی بنشونی اون نامردی رو انجام بدی.


چرا کسی نمی فهمه وقتی میگم نمیخوام بگم و آبروی کسی رو ببرم یعنی نمی خوام بگم؟؟؟ برام مهم نیست!برام مهم نیست که بقیه چی فکر میکنن!فقط انقدر اصرار نکنین که من بد بقیه رو بگم.ولم کنین...


چرا ولم نمی کنن... تو رو خدا... چرا انقدر زندگی رو به خودتون و بقیه سخت می کنین؟چرا انقدر سخت میگیرین؟ چرا فکر میکنین فقط تو دنیا شما دچار همچین مشکلاتی میشین؟

بهرحال من حرفی رو که دوست نداشتم زدم.... و به هرحال آبروی یکی دیگه رو بردم.گرچه همه میگن این مورد نامردی نیست ولی... خدا منو ببخشه..


و از این به بعدو بخیر کنه!


بچه ها به نظر شما من مغرورم؟

سیاستمدار چطور؟یعنی رفتار برتری طلبانه یا زیرکانه ای دارم؟

دروغگو چی؟


همین جوری این روزا بهم نسبت میدن... خواستم یه چک بکنم!

دوست دارم درباره مشکلاتم بنویسم.با هم حرف بزنیم چون میدونم مشکلات هممونه.راه حلامونو در اختیار هم بذاریم ولی وقت نمی کنم.امیدوارم هرچه زودتر بشه.


+++ خدایا شکرت .... شکرت که از این مهلکه نجاتم دادی... فکر میکردم غیر ممکنه.... ولی تو باز نشون دادی قادر مطلقی... و اگه نیتم خوب باشه کمکم می کنی.

امیدوارم میکنی با این لطفات ... به چیزای بزرگتر.... خلاصه که روم زیاد شده!

[ سه شنبه 1392/02/10 ] [ 13:43 ] [ present ]

[ ]

گاهی آدم به خدا نگاه میکنه... حس میکنه خدا حسابش نمیکنه.صادقانه گفتم.وگرنه که میدونم غلطه.ولی حس آدم اینجوریه.یعنی حس میکنی خدا گذاشتت به حال خودت.در حالیکه فکر میکردی اینطور نیست.


گاهی دودلی و تردید می کشتت!میدونی راه حلشم چیه ولی قدرت اجراشو نداری!هیچ کاره ای انگار.


گاهی دلت میخواد کلتو بکوبی به دیوار!


گاهی از اینکه بقیه رو درگیر میکنی از خودت بدت میاد! زانوهات شل میشه وقتی میگه درگیر شده.میفتی اصلا!


گاهی حس میکنی که چقدر مزخرفی!! به همه عالم و آدم حس محبت داری! سریع همه رو دوست میداری. مثل یه مادربزرگ مضحک مسخره! بعد اونوقت تو چش نوه ات نگاه میکنی دلت نمیاد بهش بگی.خودتو میزنی له میکنی ولی ...


گاهی حیرت میکنی از کار آدمیزاد!


گاهی دیگه خل خل خل خل مستاصل بیچاره .... همه ی بدبختیای عالم... میشی.


وای من ... من دیگه نمی کشم.... نمی کشم....

[ شنبه 1392/02/07 ] [ 11:14 ] [ present ]

[ ]

گاهی شما خودتون متقاعد میشید که اصلا زیادی دست بالا گرفتین خودتونو!

خب این مال بعضی وقتاست!در اکثر موارد ما آدما خیلی راحت و بدون اینکه خودمون خبر دار بشیم خودمونو دست بالا میگیریم!

همین جوری الکی گفتم که یه چیز گفته باشم!

 

اوضاع این روزهای ما چیزیست عجیب!که میتوان گفت که مدتیست در یه حالت خاص بعه سر میبریم.یک حالتی که طی آن بیمار فکر میکند تنها یک عدد برگ بی دفاع است در یک رود خروشان! و کلا اراده ای ندارد!

حالا مهم نیست بی خیال!

 

ممنون از خوراکی های پیشنهادیتون بچه ها! تخم مرغ رو با یک قاشق شیر هم بزنید قشنگ.بعد بریزین کف تابه.یکمی که خودشو گفت روی نصف دایره ی ایجاد شده هرچی دوست دارین(گوشت چرخ کرده از قبل آماده شده!! سیب زمینی سرخ شده با پیاز! گوجه و پیاز! کدو یا بادمجون سرخ شده و .... ) بریزین.سپس روش پنیر پیتزا بریزین.سپس اون نیمدایره ی خالی رو آروم و با دقت برگردونین روی نیمدایره ی پر!!! میشه املت فرانسوی! من درآوردیم نبود! خیلیم بین المللیه

 

عرضم به خدمت شما که گاهی آدم حوصله نداره زیاد توضیح بده.از طرفیم دلش نمیاد حرف نزنه.اونوقت میشضه مثل من!!!!

 

یه سوال: اگه بخواین کاری کنین که یه نفر خیلی زیر پوستی از شما خوشش نیاد و فاصله بگیره(جوری که خودشم نفهمه شما عمدا این کارو کردین) چی کار می کنین؟؟؟

با تشکر از جواب های راهگشای شما!!!!

[ سه شنبه 1392/02/03 ] [ 13:58 ] [ present ]

[ ]

فکر کن... 

مثلا تو یه جعبه گذاشته باشنت حتی...

ولی تو آزاد باشی!


بعد مثل اینکه با سر رو به بالا همین جوری بی خیال و آروم از یه جایی بگذری که دور و برت هی مثلا مین منفجر بشه، یا خمپاره بیفته و گلوله از بیخ گوشت رد شه.آروم آروم دستات تو جیبت باشه و رد شی.اصلا برات مهم نباشه.


کلا تو یه عوالم دیگه ای سیر کنی.بعد از همونجا هم به همه جا نگاه کنی.نبینی و بی تفاوت باشی بده ها.ولی اگه از دید درست و جای درست ببینی خوبه.خیلی خوبه.تو دیگه نیستی اونوقت البته.


بعدش چقدر قشنگ میتونه باشه این تصور؟

چقدر خوشبختی آخه؟


درباره پست پایینی میخواستم یه چیز بگم حالا باشه بعدا.

بعدش... آها! بچه ها شما غذای عجیب و غریب و من درآوردی چی بلدین؟



ادامه مطلب

[ یکشنبه 1392/02/01 ] [ 10:16 ] [ present ]

[ ]

دوست دارم بهم بگی بکن و نکن و بهت بگم چشم!


بگم هر چی تو بگی!بگم و بتونم واقعنیم همین کارو بکنم.


بعدش هرکی ازم پرسید چرا ندونسته بهت میگم چشم، بهش بگم آخه خودخواهم!


جون ترسم!


ترسوئم!


میترسم از دل بستن به چیزایی که میرن

میترسم از اینکه بهش نگم چشم و گیر هزار و یک چیز دیگه بشم و آخرش اگه یه روز یکیشونو از دست دادم یا مطابق میلم نشد ، بگم من واسه چی زنده ام؟!


خوش ندارم یه روزی مثل آدمای این سرزمین بگم من واسه فلان زنده ام.من واسه بیسار خوشم.


خوش ندارم یه روزی بگم پس من به چی دل خوش کنم؟!


خوش ندارم...


اونو اگه بهش بگم چشم دوستم میداره.اونوقت یه جوریم هست که هیچ وقت نمی میره.

هیچ وقت نمیره!

هیچ وقت بد نمیشه!

هیچ وقت به زور نمی تونن جدام کنن ازش

هیچ وقت میونمونو بهم نمی زنن

هیچ وقت عاجز نمیشه

هیچ وقت تنها نمیذاره

هیچ وقت ظلم نمی کنه!!!

هیچ وقت نا آگاه نیست از آدم

هیچ وقت دور از دسترس نیست

هیچ وقت گم نمیشه

هیچ وقت کم نمیاره

هیچ وقت بی رحم نمیشه


میخوام همیشه بهونه و انگیزه زندگیمو بدونم!بشناسم!

میخوام خودش باشه که همیشه باشه!


من از فنا شدن میترسم.از از دست دادن همه چیــــز میترسم!


ادامه مطلب

[ جمعه 1392/01/30 ] [ 23:47 ] [ present ]

[ ]

دوست دارم به جهان خرم از آن باشم که جهان خرم از اوست.

عاشق باشم بر همه عالم که همه عالم از اوست.

بتونم به غنیمت شمرم دم عیسی صبح،

تا دل مرده ام مگر زنده کنم کین دم از اوست!

بتونم به حلاوت بخورم زهر و بدانم که شاهد ساقیست!

و به ارادت ببرم درد و مطمئن باشم که درمان هم از اوست!

عارفی باشم که غم و شادی بر من تفاوت نکند

آنوقت ساقی باده دهد شادی آن کین غم از اوست!

و گر بکند سیل فنا خانه ی عمر،

من دل قوی دارم که بنیاد بقا محکم از اوست!



+ خدا بیامرزه سعدی رو!شعرش قشنگ بود من این بلا رو سرش آوردم!


+ میرم تو خیابون ... زمینو نیگا میکنم.آسمونو نیگا میکنم.گلا و درختا خیلی قشنگن.بارون که میاد همه چی جادویی میشه.زیر بارون راه میرم.هی چپ و راستو نگاه میکنم دنبالش میگردم.گمش کردم... گم شدم خیلی وقته... گاهی آروم صداش میزنم... آروم.. چند بار اسمشو میگم و قشنگ گوش میدم... گاهی دست میذارم رو تنه ی خیس درخت و از اون سراغ میگیرم.ولی خودم خوب میدونم که نزدیکتر از این حرفاست.حواسم فقط پرته...پرت!!!! شوت کردم انگار خودمو یه جایی ... نمیدونم کجا!


+ تا حالا شده حس کنین دوست دارین یه شغل خاصی داشته باشین؟ شغل نه به معنای کار حرفه ای...به معنی... کار مورد علاقه! این که به درد بخورین یه جوری.این روزا بدجوری هوس یه کاری افتاده تو سرم. دعا کنین یه جایی پیدا کنم که بتونم به این دلخواهم برسم.یکمی لیاقت میخواد البته... متاسفانه موجود نمی باشد...

سر همین دلبخواهم یاد یه جملاتی از جبران خلیل جبران افتادم.قدیما این گوشه تو توضیحات بود.ولی الان نیست.مضمونش این بود که آدم باید انقدر خالی شه که نسیم رحمت خدا از وجود اون بگذره به بقیه برسه...


+ حرف خوب خوب که کنتور ... کنتور... نداره؟! نمیندازه؟ یه همچین چیزی! خلاصه خرج نداره! آدم میزنه!

باورتون نمیشه چقدر این روزا میترسم.از حرفای خوب.از فکرای خوب.میترسم چون دیدم خیلی زیاد.آدمای خوبی که حرفای خوب میزنن. و سر یه چیزایی که میرسه به حساب همون حرفای خوب کارای غیر خوب انجام میدن.

خدایا من صداقت میخوام! دوست دارم خودمو بفهمم.اگه چیزی درونم بده بفهمم.اگه خوبه بفهمم.اگه مریضه بفهمم.اگه یه جا می لنگه بفهمم.من دوست ندارم تو توهم زندگی کنم.و این اولین قدمه!


+ میترسم... دارم حرفای خوب میزنم! از خودم میترسم!

یه قول بایزید هر آنکس که به او بیشتر اشارت دارد از او دورتر است!

حتی خوبی بی دلیل هم ترسناکه! به انگیزه های پنهان و پیچیده ی درونی اشاره داره...


+ من اصلا جلسات روضه و اینا نمیرم.دیروز ولی خانوم "س" دعوتم کرد خونشون روضه.جای مادر بزرگمه.خیلی مهربونه.تو دانشگاه درس میداد.رفتم.انقدر آدمو دعا میکنه و انقدر مهربونه که آدم دلش نمیاد کاری که اون دوست داره انجام نده.وقتی میگه بیا آدم دوست داره با کله بره و فقط یه بار دستاشو بگیره بالا و برات دعا کنه.خوشحالیو تو چشاش ببینی.آخرش که خدافظی کردیم بالاخره و من تو پله ها کفشمو پوشیده بودم و داشتم میرفتم یهو از تو خونه پرده رو زد کنار و گفت: فلانی فقط یکم مراقب خودت باش! یه کوچولو بیشتر غذا بخور.باشه عزیز دلم؟؟؟

گفتم چــــــــشم!

یادم باشه امروز یه قاشق بیشتر بخورم!


+بچه ها... بهار خیلی نازه.

[ دوشنبه 1392/01/26 ] [ 10:16 ] [ present ]

[ ]

بسم الله الرحمن الرحیم

«
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالاً

الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيهُُمْ فىِ الحَْيَوةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ يحَْسَبُونَ أَنهَُّمْ يحُْسِنُونَ صُنْعًا

أُوْلَئكَ الَّذِينَ كَفَرُواْ بَِايَاتِ رَبِّهِمْ وَ لِقَائهِ فحََبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِيمُ لهَُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَزْنًا»


بگو: «آيا شما را از زيانكارترين مردم آگاه گردانم؟»

 [آنان‏] كسانى‏اند كه كوشش‏شان در زندگى دنيا به هدر رفته و خود مى‏پندارند كه كار خوب انجام مى‏دهند.

 [آرى،] آنان كسانى‏اند كه آيات پروردگارشان و لقاى او را انكار كردند، در نتيجه اعمالشان تباه گرديد، و روز قيامت براى آنها [قدر و] ارزشى نخواهيم نهاد.



فکر نمی کنید این آیه ها خیــــــــــلی آدمو به فکر فرو میبره و میترسونه؟ بابت تک تک قدمایی که تو زندگی برداشته و تصمیمایی که گرفته و فکرایی که داره؟

[ شنبه 1392/01/24 ] [ 10:36 ] [ present ]

[ ]

کمربند ها را محکم ببند!


راه ها را رو کن!


ابروان را گره بزن!


قدم هایت استوار باشد!


وقت مرد شدن است!

[ پنجشنبه 1392/01/22 ] [ 18:5 ] [ present ]

[ ]

دیدم نشسته تو باغچه.رو سبزه ها.دمشم دورش پیچیده.قشنگ بود.میدونین موهاش حنایی و بلوند و اینا.

بعدش نگام کرد یکمی صدام زد و اینا.

بعدش من رفتم طرفش.دوباره صدام کرد.میدونستم چی میخواد! یه ویفر موزی دستم بود.جای ناهار.آخه عادت ندارم غذای دانشگاه بخورم.هیچی دیگه.بازش کردم یکیشو گذاشتم پیشش.اولش قشنگ نگاه کرد ببینه چیه و چه جوریه.بعدش دوباره یه نگاه بهم کرد و باز گفت: میووووو!!!

این دفعه دیگه خیلی رک و مستقیم باهاش حرف زدم.گفتم ببین من چیز دیگه که ندارم.گوشت و اینا.همینو بخور.

دوباره یه نیگا کرد و باز گفت میوووووووووو!!!

این دفعه با دستم باز اشاره کردم به ویفره گفتم همینه دیگه!بخور فعلا.ندارم چیز دیگه.

داشتیم حرف میزدیم که یهو دیدم از اون طرف دو نفر دارن میان و یه نگاهم طرف ما انداختن.منم دیگه یواش باهاش خدافظی کردم و آخرشم باز گفتم بخور گشنه میمونی!

رفتم دیگه.

پشت سرم گفت میـــــوووووو!!

[ چهارشنبه 1392/01/21 ] [ 16:40 ] [ present ]

[ ]

واقعا گاهی آدم گم میشه!

یعنی خودشو که زیر دست و پا گم میکنه و کلا خود آدم اون زیر له و لورده میشه هیچی، همه ی چیزای دیگه رو هم گم میکنه!


بعدش اگه عادت داشته باشه به گم شدن و کلا گمشده باشه که خب هیچی.اگر نه هی له له میزنه برای یه فرصت،یه موقعیت که توش بتونه سر حال و حوصله بگرده دنبال خودش.


حالا درست میشه.


ادامه مطلب

[ دوشنبه 1392/01/19 ] [ 23:41 ] [ present ]

[ ]

اینو تو نوار آدرس کپی کنین،لینک میدم خراب میشه:


dl.vmusic.ir/instrumental/beyoglu asiklari - you are my everything [www.vmusic.ir].zip

[ یکشنبه 1392/01/18 ] [ 18:7 ] [ present ]

[ ]

روی پل داشتم میرفتم از بالا دید داشتم به یه مدرسه ابتدایی پسرونه.تو حیاط مدرسه داشتم فوتبال بازی میکردن.یه چند دقیقه ای ایستادم نگاشون کردم....خیلی جالب بود.همین چند وقت پیش بود از کنار نرده های حیاط همین مدرسه داشتم رد میشدم.موقع زنگ تفریحشون بود و  همشون داشتن چای و کیک میخوردن واسه تغذیه.من بهشون نگاه کردم.یکیشون لیوان چایی شو از بین نرده ها آورد بیرون  و گرفت طرفم گفت بفرما چایی!!! گفتم مرسی نوش جان خودتون! خندیدن دیوونه ها...


پریروز تو طلا فروشی نشسته بودیم.منتظر بودیم یه کاری رو برامون انجام بدن.من همین جوری تو فکر غرق بودم.دوتا خانوم اومدن تو.یکمی گذشت دیدم مامان بهم میگه بچه همش به تو نگاه میکنه!سرمو بالا کردم دیدم یه بچه حدود یه ساله بغل خانومه است و خیره شده بهم.مامان گفت از اول که اومدن تو بهت نگاه میکرد.منم بهش نگاه کردم.تا آخر که خواستن برن بچه هه همینجوری سیخ تو چشام نگاه کرد! خواستن برن بیرونم سرشو میگردوند تا آخرین لحظه ... وقتی رفت بیرون این بغضه اومد بالا... به زور دو تا نفس کشیدم که سریع تو طلافروشی نشکنه.... کلا میدونن دور و بریام که بچه ها تو کوچه و خیابون و .. همش به من نگاه میکنن.لابد با خودشون فکر میکنن این مریخی کیه رو زمین ؟؟!شایدم برای اهریمنای تو کابوسای شبونشون یه نمونه زنده پیدا میکنن! آخه لباس رنگی رنگیم عادت ندارم بپوشم!


اصن نمی فهمم این روزا به خدا چی میگم! هی یه چیز میگم.بعد میگم خدایا میدونم الان این حرفم چرت و پرته! آخرش دیگه میگم اصلن من دیگه حرفی ندارم!!


خدا اون روزی رو براتون نیاره که دیدن نزدیک ترین کساتون باعث پرش پلک و سردرد و گرفتگی عضلتون (به قول فاطمه اسپاسم عضلانی!!) بشه! البته من اینجوری نیستم همیشه ها! گاهی فقط...


آهای آدما! مشکل از مشکلات نیست! مشکل از خودتونه! بلد باشین زندگی کنین!!! انقدر تقصیر رو گردن همه چیز و همه کس نندازین! انقدر دیگه ... 


چقدر غر زدم! مهم نیست... آدم بی ظرفیت باید بی ظرفیتیشو نشون بده!

فقط این دیوارا برداشته میشد از دور و برم حالم بهتر بود.

من میخوام کارتون خواب بشم... یا تو چادر زندگی کنم. دارم خفه میشم تو چاردیواری....


خدایا ... چقدر فهمیدن اینکه تو چی دوست داری و چه انتظاری داری سخته! خصوصا برای من که هم چشمم کوره هم گیرنده ام ضعیف....

[ یکشنبه 1392/01/18 ] [ 10:21 ] [ present ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه