به سوی بالاترین شاخه ی بلندترین درخت
حتی اگر در بند باشی...
مث زدن کلیدEnter کی برد. مث رفتن سر خط. مث بیدار شدن تو
یه صبح قشنگ و گفتن این جمله:سلام روز جدید! مث یه شنبه ی
درخشان. مث شروع سال نو. مث مرتب کردن
اتاق. رها شدن از دست
همه چیز...همه ی نخ های مزاحمی که دست و پاتو بستن. قطع شدن همه ی
امواج آزار دهنده ای که مویرگ های قلبتو می لرزونن. پاک شدن همه ی
ریزگرد هایی که مغزتو به سرفه میندازن. و رسیدن به جایی
که بتونی پاهاتو روش استوار کنی. پیدا کردن
کسی... نه به خاطر کسی. پیدا کردن کسی
از روی نشونه هایی که خودش داده. از روی آدرس
دقیقی که خودش برات نوشته. تکیه به خودش. و اینکه دستاتو
باز کنی و سرتو بالا بگیری و چشماتو ببندی و زمزمه کنی: دارم پیدات می کنم! زمزمه می کنی
چون بهت انقدر نزدیکه که نیازی به فریاد زدن نیست! اشک می ریزی و
خوشحالی که اشکت برای اونه.برای حضورش. و با تمام وجودت
میگی: I don't need any one… but you! خوشحال از این
که همیشه فقط اون you ی تو بوده و هست! پ.ن1:سلام سلام!در
آغاز یک صبح عصرانه ی زیبا! به افتخار همه زیبایی های دنیا! به امید روزی که بگین
نقطه سر خط! پ.ن2:با سپاس از
(با لحن آقای مهردادیان تو اینجا شب نیست!) همه ی کسانی که کمکم کردن که به نقطه
سر خط برسم!دوستون دارم! پ.ن3:میلاد
بهترین دختر و مادر دنیا ، حضرت فاطمه سلام الله علیها رو تبریک میگم.روز مادر رو
به همه مادرا مخصوصا مادر گل خودم که خییییلی زحمتمو کشیده و منو همیشه تحمل می
کنه تبریک می گم!مامان خیلی عزیزی!خیلی! پ.ن4:یواش میگم
به کسی نگین!حس میکنم بر گشتم به دنیا!مرسی خدا!!! اینجا شبیه اتاق نیست...شبیه هیچ جای دیگری هم نیست... قالیچه ی دم در اتاق چین خورده و مرتب نیست.کوسن های طلایی کج و معوجن.پنج تا سیخی که تو دیوار فرو رفتن چند لایه لباس بهشون آویزونه و چند ساعت یکبار یکیشون میفته.رو صندلی گردون پر لباسه.انگار که کسی روش نشسته.چار پایه پلاستیکی روبروی آینه قدی روش یه جا شمعی کوچیک با ظرفیت نصب دوتا شمعه!شمعا فعلا خاموشن ولی روشن میشن هر شب... بعضی وقتا هم روز.دور و بر جاشمعی رو چارپایه پر کبریت کاملا سوخته و تیکه های شمعیه که بعضی وقتا رو انگشتاش درست می کنه!یه قسمت اتاق اندازه قد یه آدم خالیه که محل درس خوندن و خوابیدن و نت رفتن و خلاصه زندگیشه.همین جایی که الان نشسته.دور و برش....یه کتاب قطور که خیلی جالب به نظر میرسه روی چهار تا کتاب بسته ی دیگه بازه!چند تا سی دی اون اطراف ریخته.ازآموزش زبان عربی گرفته تا دی وی دی کارتونای زبان اصلی انگلیسی و تدریس ریاضی پایه.دور و برش چسب مایع و خودکار در 5-6 رنگ و برگه یادداشتای رنگی و کارت ورود به جلسه امتحان نهایی و تقویم جیبی به صورت نا منظم افتادن!یه کیفم همین جا دم دسته.سمت چپم چار تا دفتر و کتاب که از روشون درس میده چیده.عینکشم همین دور و براس.این روزا که اوضاش آشفته اس چند بار روش لگد کرده و حسابی کج و معوج شده.20-30 تا برگه میان ترم هم همین جاها افتاده.یه مقاله انگلیسیم زیر دنباله لباساش که رو صندلین قایم شدن و جاشون امنه!نکته جالب دستمالای تمیزیه که اطراف بالشش گذاشته.این روزا هر لحظه امکان گریه کردنش هست.چند روزه اینجا رو مرتب نکرده؟نمی دونه....معلومه که یادش نمیاد... اینجا اتاقه؟ محل زندگی یه آدم؟ اون: آدم؟؟؟کدوم آدم؟ من:جان؟یعنی چی؟ اون:با کی بودی؟ من:با هیشکی.تو خودتو اذیت نکن. اون:اینجا که آدمی نیست! من:میدونم.کاملا مشخصه! (بیچاره خیلی وقته حالش اینجوریه.روزی یه بار میزنه به سیم آخر!) اون:تو آدمی؟؟ من:نمی دونم...بنظر میاد چیزی غیر از آدم باشم؟ اون:میدونم سوال احمقانه ایه ولی...آره آدمی...سخته نه؟ من:چی عزیزم؟آدم بودن؟بله سخته. اون:کلا گفتم.سخته. من:بله...سخته.همه چی سخته.مگه اصن قراره تو این دنیا کسی به آسایش کامل برسه؟ اون:نه...نمیرسه...هیشکی نمیرسه.اینو که خودم همیشه سر کلاس میگم!تو از کجا میدونی؟ من:چیه؟فکر کردی هرچی تو میدونی،فقط خودت میدونی؟هیشکی نمیدونه؟ اون:نه...خب...شاید...نمی دونم... من:یه ذره به خودت بیا.یکم بیشتر از اینکه به خودت نگاه کنی به بقیه نگاه کن.تو اون قدرام که فکر می کنی خاص نیستی. اون:...نگو!نگو!من فکر نمی کنم که خاصم! من:ولی یه ساعت پیش فکر می کردی خاصی. اون:خب...شاید.ولی الان فکر می کنم نیستم.اصن خاص که هیچی...حتی معمولیم نیستم.یعنی زیر صفر... من:این باور نیست.این فقط احساسه.یه ساعت پیش یه احساسی داشتی الانم یه احساس دیگه.کی میخوای به باور برسی؟به یکی از این دوتا؟یا حتی یه باور سوم؟ولی باور باشه!محکم باشه!انجوری زودگذر نباشه. اون:به خدا میخوام....منم میخوام ثبات داشته باشم!ولی من درونم طوفانه.همیشه بوده.اصن عنصر من هواست.عنصر ماهم طوفانه... من:بســـــــــه!!! اون:...نه واقعا اعتقاد دارم...خب هست دیگه! من:بسه!!!!مگه خودت نمی گفتی ما نباید هرچی که هستیم رو سریع قبول کنیم؟باید ویژگیهامونو خودمون انتخاب کنیم؟تو نبودی؟تو پست ریشه ها؟یادت نیست؟نشونت بدم؟ اون:یادمه.هنوزم میگم.ولی خودم...نمیشه...اینا حرفه.آدم احساساتش خیلی...خیلی ... من:خیلی چی؟ها؟خیلی چی؟ اون میزنه زیر گریه.زانوهاشو از رو بالش ور میداره و جمع میکنه.سرشو میذاره رو زانوهاشو و هق هق می کنه. جای زانوهاش رو بالش مونده.میرم نزدیکش.دستمو دورش حلقه می کنم:هیـــــــــــســـ هیــــس!آروم باش عزیزم.میرسی به خشکی...از این دریا میرسی به خشکی...آروم باش.کمک بخواه....آروم باش... شیء ممکن الوجود با وجود و عدم نسبتی مساوی دارد. مانند ترازویی که دو کفه آن به حالت تعادل مقابل هم ایستاده اند و هیچ کفه ای بر کفه ی دیگر فزونی ندارد.ماهیت ممکن الوجود نیز به گونه ایست که نه اقتضای وجود دارد نه اقتضای عدم.و این حالت تا زمانی که عامل بیرونی یکی از کفه های ترازو را بر دیگری فزونی بخشد.آنگاه ممکن الوجود به حسب عامل موجود یا معدوم شود.هستی یا نیستی... ترازوهای متعادل درون قلبم در طلب علتی هستند که این تعادل را بر هم زند و تکلیفشان را با بود و نبودشان معلوم کند! ای حضرت واجب الوجود!حضرت علت العلل!سنگ ترازویی از سوی تو نیاز است که تکلیف همه چیز را روشن کند... همه چیز در دست توست...
بیخود نوشت:دلم می خواست به منشی وقتی که نویت بعدی را برای دو هفته بعد مینوشت بگویم:«این مشغولیت فکر را از من نگیر!در گیر این چیزها شدن برایم آسانتر از درگیر افکار خودم شدن است!نوبت را بنویس برای فردا...پس فردا...خواهش می کنم!» اتاق تاریک است و تنها شعله ی
یک شمع گرد کوچک سفید باعث میشود بتوانم تصویر خودم را درون آینه ببینم. شمع را فوت می کنم.همه جا
تاریک میشود... گود افتاده.درون گودی ، موم
اطراف فیتیله آب شده است. نوک انگشت اشاره ام را درون آن
می کنم!می سوزد.... می آورم بیرون.می سوزد....موم
سفید نوک انگشتم می بندد. انگشت بعدی.می سوزد.... سرانگشتانم با موم سفید
پوشانده شده اند.حالا می توانم هر پنج انگشت را با هم روشن کنم.... کبریت می زنم.هر پنج انگشتم را
روشن می کنم.می سوزند... می سوزند....شعله سرخ است.دستم شبیه مشعل شده.در
خانه را با دست چپم باز می کنم و به بیرون می روم.چراغی نمی خواهم.دستانم
چراغ راه همه ی کسانی می شوند که در تاریکی کوچه چیزی نمی بینند.... کودکی نزدیک می آید و با ترس
می گوید:خانم...دستتان! می گویم:قشنگ است...نه؟ دستم تمام میشود.شعله رو به
خاموشی می گذارد.از شدت درد چشمانم بسته می شود...شعله های سرخ پشت پلک
هایم می چرخند... پنج شـ ــعــلـ ــه ی کــ
ـوچـــ ـک ســـ ر ــــ خــــ ...... چشم باز می کنم.اول از همه
خودم را درون آینه می بینم و بعد چشمم به دستی می افتد که سالم است...اما
نوک هر پنج انگشتش موم سفید بسته است.... شبیه بازیگر یک فیلم شده ام بازیگری که فقط دیالوگ می نویسد و بدون احساس بازگو می کند بازیگری که از سناریو سر در نمی آورد با اینکه خودش آن را نوشته بازیگری که اگر طرفدارانش در خیابان از او بخواهند داستان فیلم جدیدش را برایشان تعریف کند نمی تواند. بازیگر بد! بازیگری که هیچ وقت سیمرغ و اسکار و خرس نقره ای و پلنگ صورتی جایزه نمی گیرد! بازیگری که احساس ندارد.نمی داند چرا احساس ندارد. بازیگری که از سر جو زدگی به بازیگری روی آورده نه استعداد. بازیگری که خودش هم میداند هیچ وقت بازیگر نبوده! سلام.من دوباره می نویسم.در حالیکه میخواستم در این خونه رو تخته و یه کلبه ی دیگه برای خودم دست و پا کنم.ولی نشد... این وب به گذشته شه...من نمیتونم حسی رو که دوساله داره بهش میدم یه جای دیگه بذارم.هیچ وقت شبیه اینجا نمیشه.اینجا واقعا شبیه خودمه و من دوسش دارم. این روزها حال روانی خوبی دارم.میرم...میام... ولی شبیه همون بازیگرم. بسه دیگه.میخوام تو پست بعدیم بگم نقطه سر خط! دلم برخاستنی به ناگاه میخواهد و گریختنی گرامی از سر فریاد. دلم غاری میخواهد و خوابی سیصد ساله و یارانی جوانمرد.میخواهم چشم بر هم بگذارم و ندانم آفتاب کی بر می آید و کی فرو می شود و ندانم که کدامین قرن از پی کدام قرن میگذرد. و کاش چشم که باز میکردم ، دقیانوسی دیگر نبود و سکه ها از رونق افتاده بود. من آدمی هزار ساله ام که هزاران بار گریخته ام، به هزار غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام. اما هرجا که رفته ام دقیانوس نیز با من آمده است.من خوابیده ام و او بیدار مانده است.دیگر اما گریختن و غار و خواب سیصد ساله به کار من نمی آید.من کجا بگریزم از دقیانوسی که در پیراهن من نفس می کشد و با چشم های من به نظاره می نشیند و چه بگویم از او که نه بر تخت خود که بر قلب من تکیه زده است و آن سواران که از پی من می آیند نه در راهها که در رگهای من می دوند. چه بگویم که گریختن از این دقیانوس ،گریختن از من است وشورش بر او ،شوریدن بر خودم. نه،ای خدای خوابهای معرفت و غار های تنهایی.من دیگر به غار نخواهم رفت و دیگر به خواب.که این دقیانوس که منم با هیچ خوابی به بیداری نخواهد رسید.فردا،فردا مصاف من است و دقیانوسم.بی زره و بی شمشیر و بی کلاه، تن به تن و رویارو.زیرا که زندگی نبرد آدمی است و دقیانوسش. عرفان نظر آهاری.از کتاب«من هشتمین آن هفت نفرم» بسم الله الرحمن الرحيم و لقد ارسلنا موسى بآياتنا الى فرعون و ملائه فقال اني رسول رب العالمين (46) فلما جاءهم بآياتنا اذا هم منها يضحكون (47) و ما نريهم من آية الا هي اكبر من اختها و اخذناهم بالعذاب لعلهم يرجعون (48) و قالوا يا ايها الساحر ادع لنا ربك بما عهد عندك اننا لمهتدون (49) فلما كشفنا عنهم العذاب اذا هم ينكثون (50) و نادى فرعون في قومه قال يا قوم ا ليس لي ملك مصر و هذه الانهار تجري من تحتي ا فلا تبصرون (51) ام انا خير من هذا الذي هو مهين و لا يكاد يبين (52) فلولا القي عليه اسورة من ذهب او جاء معه الملائكة مقترنين (53) ...... ما موسى را با آيات خود به سوى فرعون و درباريان او فرستاديم; (موسى به آنها) گفت: «من فرستاده پروردگار جهانيانم» (46) ولى هنگامى كه او آيات ما را براى آنها آورد، به آن مىخنديدند! (47) ما هيچ آيه (و معجزهاى) به آنان نشان نمىداديم مگر اينكه از ديگرى بزرگتر (و مهمتر) بود; و آنها را به (انواع) عذاب گرفتار كرديم شايد بازگردند! (48) (وقتى گرفتار بلا مىشدند مى)گفتند: «اى ساحر! پروردگارت را به عهدى كه با تو كرده بخوان (تا ما را از اين بلا برهاند) كه ما هدايت خواهيم يافت (و ايمان مىآوريم)!» (49) اما هنگامى كه عذاب را از آنها برطرف مىساختيم پيمان خود را مىشكستند! (50) فرعون در ميان قوم خود ندا داد و گفت: «اى قوم من! آيا حكومت مصر از آن من نيست، و اين نهرها تحت فرمان من جريان ندارد؟ آيا نمىبينيد؟ (51) مگر نه اين است كه من از اين مردى كه از خانواده و طبقه پستى است و هرگز نمىتواند فصيح سخن بگويد برترم؟ (52) (اگر راست مىگويد) چرا دستبندهاى طلا به او داده نشده، يا اينكه چرا فرشتگان دوشادوش او نيامدهاند (تا گفتارش را تاييد كنند)؟! (53) زخرف:46-53
بل الانسان على نفسه بصيرة (14) ..... بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است، (14) هر چند (در ظاهر) براى خود عذرهايى بتراشد! (15) قیامت:14 و15
و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون (56) ما اريد منهم من رزق و ما اريد ان يطعمون (57) ان الله هو الرزاق ذو القوة المتين (58) ...... من جن و انس را نيافريدم جز براى اينكه عبادتم كنند (و از اين راه تكامل يابند و به من نزديك شوند)! (56) هرگز از آنها روزى نمىخواهم، و نمىخواهم مرا اطعام كنند! (57) خداوند خود روزىدهنده و صاحب قوت و قدرت است! (58) ذاریات:56-58
دلم پر است ولی نمی فهمد. به من می گوید:خوش به حالت که همیشه انقدر شاداب و سر زنده ای .تو هیچ وقت ناراحت هم میشوی؟ در دلم کلی حرف دارم:مگر نشنیده ای آن که می گرید یک درد و آنکه می خندد... تو از درون من چه میدانی؟ تو جز ظاهر من کجا را دیده ای؟ مگر نمی دانی هر کسی در زندگی ... و و و و و. همه حرفهایم را می بلعم و تنها می گویم:نه...چرا باید ناراحت باشم.خدا همه چیز به من داده است.خداروشکر مشکل بزرگی ندارم...نه...چرا باید ناراحت باشم! با حسرت نگاه می کند و می گوید : خوب است... سلام ... بحث نوشت:یه سوالی دارم:به نظر شما این که همه میگن اهالی فلان شهر این اخلاقو دارن.یا مثلا میگن چون تو اهل فلان جایی این جوری هستی و ...درسته؟یعنی واقعا ویژگی و خصوصیت خاصی دارن اهالی هر شهر؟ میخوام دلیل بیارین.مثلا بگین به دلیل آب و هوا امکان داره این اخلاق به وجود یاد. یا اینکه مثلا تاثیر فرهنگه و ربطی به ژن نداره. مثلا اگه کسی بوشهر به دنیا بیاد و رشت بزرگ بشه چه اتفاقی واسش می افته. میخوام نظرای مختلفو بدونم:)
سلام . خیلی خوشم نمیاد مطلبی که نوشتم حذف کنم....به خاطر همین گذاشتم باشه.اما میخوام بگم: نمی تونم!دیگه یه مدته نمی تونم بنویسم!بیخود می نویسم!الکی می نویسم.دیگه تعلق خاطری ندارم به این نوشته ها....ولی عادت کردم. به خودم و شما قول میدم ننویسم....تا وقتی ...تا وقتی...نمی دونم!!!واقعا نمی دونم! هستم.ولی ساکت! ضلع اول:خیلی حس خوبیه آدم نوه هاشو ببینه ! پنج شنبه ساعت 9 شب من ،خاطره ،فاطمه ض و نوه ی جدیدم فرزانه رو دیدم!!!فقط همین قدر بگم که انرژی مثبتی که دوستای گلم بهم دادن تا الانم هست!با اینکه کلا فقط 10 دقیقه کنار هم بودیم.کلی خدا رو شکر می کنم به خاطر اینکه تو این محیط پر از گرگ ماهایی که این همه مشابهت فکری داریم همدیگه رو پیدا کردیم.خوشحالم که دوستایی به این ماهی و عزیزی و خوش اخلاقی و دوست داشتنی و .... پیدا کردم! بچه ها ممنونم! ممنونم به خاطر بودنتون.
ضلع دوم:این روزا دارم درس میخونم!کی باورش میشه!!!پرزنت داره درس میخونه! بشدت حس دانش آموزی دارم!کتابامو تازه 4 روزه تهیه کردم و خلاصه....تا 15 روز دیگه که امتحانای ترم شروع میشه باید بخونم.(نهایتا در روز 3-4 ساعت درس بخونم!!) کتابای پیش دانشگاهی نسبت به سالای قبل یکم بهترن.بنظر شمام همینطوریه؟؟ به هر حال من بیشترِ کتاب فلسفه رو تا دیروز خوندم(یعنی حفظ که نکردم فقط مطالعه کردم:Dو البته فهمیدم!!) و الان به شدت تحت تاثیر فلاسفه هستم(سر قتل سهروردی اشکم در اومد!) امروزم دین و زندگی2 رو یکم نگاه کردم.بد نیست....نه که به خاطر امتحان و ...استرس ندارم،کتابا رو با خیال راحت و برای مطالعه می خونم. خدایا شکرت به خاطر این همه بی خیالی!!
ضلع سوم:دقت کردین آدم بعضی آدما رو می بینه به دنیا امیدوار میشه؟آدمای باهوش، با فهم و شعور و خوش اخلاق و شوخ طبعی که در بعضی چارچوب های کوته فکرانه ی جامعه نمی گنجند و مثلا ابایی ندارن که اگه کلا تو عمرت دوبار دیدیشون هر دوبار سر و وضعشون یه جور باشه یا اینکه حرفی بزنن که شاید خیلیا بگن از یه همچین آدمی بعیده یا اینکه به ضعف هاشون خیلی راحت اعتراف کنن.دوسشون دارم شدید.تقدیم به خانم م.خ. خدایا شکرت به خاطر آشناییم با همچین آدمایی.
ضلع چهارم:یه مدتیه انگار یه چیزایی مدام سر راهم قرار می گیرن...خدا رو شکر می کنم به خاطر تک تک چیزهایی که سر راهم قرار می گیرن............. خب دیگه....تموم کنم این پستو تا کار به رسم قطرهای مربع نکشیده! دارم صبحانه میخورم خیر سرم... بحثو ادامه میده: الان اوضاش چه جوریه؟خیلی از دیروز نگران شده... نه؟ میگم:خوبه!اونقدرام نگران نیست. میگه:خب این روزا بهتر شده ؟ازش می پرسی دیگه؟ یه قلپ چای میخورم که بتونم کیکو فرو بدم! خیلی آروم و محتاط می گم:مامان؟میشه این بحثو بذاریم واسه بعد صبحانه....؟من واقعا الان مخم نمیکشه! میگه:باشه!یعنی بعد صبحانه مخت می کشه؟؟!!!شما همتون همینجورید.تا آخرین لحظه معطل می کنین.چقد گفتم بهش........(ادامه...) سکوت.... چند لحظه بعد.... میگه:امروز دانشگاه دنبال کارای فارغ التحصیلیتم برو ...دیگه بیشتر از ۶ ماه گذشته هنوز هیچ کار نکردی...من هر روز باید بهت بگم... میدوم وسط حرفش:مامان جان اصن واسه همین دارم میرم دانشگاه! میگه:خب پس اونکه قرار بود هفته ای یه روز بری دفتر فرهنگی و کاراتو ادامه بدی چی؟ میگم:مامان!اونو که دیگه... میگه:دیگه چی؟؟؟نمیخوای بری؟مگه بهت نگفتم ول نکن کارتو؟؟مگه نگفتم واسه آینده ات خوبه؟ همه ی حرفامو با همون یه تیکه کیک قورت میدم.تلویزیون یه ترانه از سالار عقیلی پخش می کنه.میگم:عزیزم ببین...چقدر ترانه ی قشنگیه... میگه:آخر امروز میخوای چیکار کنی؟ میگم:خب اینو دوس نداری می زنم یه کانال دیگه....آها ببین!همون آقائه ... نگام میکنه:داری بچه گول میزنی؟؟ میگم:آخه عزیز دلم همه مامانا یه نقطه ضعفی...چیزی....دارن.با یه چیزی حواسشون پرت میشه.من باتو چه کنم که انقدر ضریب هوشیت بالاس؟؟ فرار می کنم تو آشپزخونه...بعدشم اتاق... میدونم که امروز بعد از ظهر دیگه نمی تونم از دستش در برم.... نمی تونم و نباید خیلی حرفامو بهش بگم.دیگه مدتیه من فقط گوش شدم.تو بحثا ساکت نگاش می کنم.همیشه باید میون مامان و خواهرمو بگیرم.از این پیش اون خوب بگم...از اون پیش این...خیلی وقته من دعوا نکردم....دیگه فقط مامان دعوام می کنه.دوستش دارم...خیلی...خیلی بیشتر از این سکوتا بهش مدیونم. بایت همین سکوتا هم بهش مدیونم.نا خواسته داره یه چیزایی بهم یاد میده.
توضیح:سلام.میخواستم فقط ترجمه ها رو بذارم ولی دلم نیومد...به آهنگشون هم دقت کنید.تناسب آخر آیه ها...
| Design By : shotSkin.com |

